|
¸.•**•.¸ღ♥ღ سکوت عشق ღ♥ღ¸.•**•.¸
|
|
|
|
سلام. یادمه موقعی که این وبلاگ رو ساختم، سلام نکردم. چونکه من کسی رو نمی شناختم اینجا... ولی الان که قراره این وبلاگ رو برای آخرین بار آپ کنم، اومدم که خداحافظی کنم؛ از کسایی که اومدن اینجا...، خوندن...، نظر دادن... اولا که آپ می کردم، خیلی شوق زیادی داشتم چون یه جایی پیدا شده بود که من می تونستم هرچی میخوام توش بنویسم (یه دفتر خالی که هیچ وقت تموم نمیشه...) از اون موقع تاحالا دفترای شعرم تموم شدن، دفتر جدیدا شروع شدن... دیدم خوب نیست یه چیز آخر نداشته باشته، واسه همین تمومش می کنم سکوت عشق رو... و حرف آخرم رو با بغض می گم... "زیبایی عشق به سکـــوته، نه فریـــاد..." و خدانگهدار.
پائیـز آمد. دلم بی قرار شد. آسمان عشقم بی کبوتر شد. چشم هایم پر اشک خیره به در شد. سکوت عشقت را با کلام عشق مزیّن کردم. راز دل را با ساز دل برایت هدیه کردم. پر از واژه های سرخ... اما باز نیامدی...
صدای باران را می شنوی؟... ... باران می آید!! میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است! و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد؛ تا بهار، دیگر دلش را نسوزاند با رنگ! و من و پاییـــز او را از پشت بید مجنون هایی که به باد باج نمی دهند، صـــدا مــــی زنیم!
و اینم شعر مورد علاقه ی من: پاییز چه زیباست، پاییز دو چشم تو چه زیباست... آرام نگیریم، از عشق بمیریم آنگاه به پاییز دو چشم تو ببینم: هر برگ که از شاخه جانم به کف باد روان است، هر سال که از عمر من آید به سرانجام، بینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ هر درد، هر شور، هر شعر کز قلب من خسته جدا شد، باد هوست برد، آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت، من هیچ نگفتم، جز آنکه سرودم: پاییز چه زیباست، پاییز دو چشم تو چه زیباست...
كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نمی سپرد و اي كاش...
قطره اشک قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج، عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره و روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن..... ..... خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را، اما... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم است؟؟؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را می خواهم. بزرگترین را ... بی نهایت را ... خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است... ... آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را روی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است...
به یادش و به یاریش... تمامی ناتمامی ها از تمامی خود ناتمامند و عشق در جای جای این جاده بی انتها تمامی راه است...
ببین که چگونه لبهای ساکتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سکوت کرده اند، شاخه گل سرخی به روی چشمانت می گذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را می بوسم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریک تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت می سوزم تا همیشه... و در عوض فقط از تو می خواهم گونه های خیسم را پاک کنی...
شبی از شب ها تو مرا گفتی شب باش؛ من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود عاقبت شب، شب گشتم به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی...
دریـــا منو صـدا بزن، تا گم بشم تو مـوج تـو ! بذار از عمق گــریه ها، پـل بزنم به اوج تـو !
ای کاش: دلامون صاف بود. برق چشمامون پاک بود. ته قلبمون یه ذره عشق بود. ته حرفامون تلخی نداشت. ای کاش: سیاهی چشمامون مثل سیاهی شب برای آرامش بود. تو کوچه های بن بست دنیا یه شاهراه بودیم. ای کاش: می دونستیم همیشه، یه دل شکسته یه چشم بارونی و یه بغض و کینه توی دل یه نفر جاگذاشتیم...
باد... باران... طوفان... آسمان مثل دل من تنگ است آسمان مثل دل من تنهاست و تو ای مانده در تنهایی تو فقط خود را باش یک نفر توی سکوت شب شهر دارد از حسرت نان می میرد سهم من هم این است بنشینم تنها و در آئینه شب گریه کنم.
کاش می گفتی تا کی دستهای ترک خورده ی کویــر رو به آسمان دعای باران می خواند...
اشک آمد و خیمه زد به صحرای دلم...
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی؛ اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بی شمارم، یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. اما کودک همچنان مردد بود و ادامه داد: اما من اینجا در بهشت، جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالیکه زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با نارحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم، چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم، غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همیشه در کنار تو هستم. در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که به زودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا! اگر باید هم اکنون به دنیا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد ولی می توانی او را "مادر" صدا کنی.
YYY مامان جونم روزت مبارک YYY
تقدیم به مهربونم؛ حدیث جون. دل من دیر زمانی است که می پندارد: "دوستی" نیز گلی است؛ مثل نیلوفر و ناز، ساقه ی ترد ظریفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد. جان این ساقه ی نازک را -دانسته- بیازارد ! در زمینی که ضمیر من و توست؛ از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار، دانه هائی است که می افشانیم. برگ و باری است که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش مهــر است. گر بدانگونه که بایست به بار آید، زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید. آن چنان با تو درآمیزد این روح لطیف، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس. زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است. دوست می باید داشت! با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهــر جام دل هامان را مالامال از یاری، غمخواری. بسپاریم به هم بسرائیم به آواز بلند: - شادی روی تو! ای دیده به دیار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه، عطرافشان، گلباران باد.
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست...
لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خدا را شکر کن... وقتی میگه "صبر کن" چیز بهتری بهت میده، وقتی میگه "نه" داره بهترینو برات آماده می کنه!
" به نام وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود..." زیستن را با قشنگ ترین واژه فریـاد کن تا همه صدای تو را بشنوند. باور کن طلوعی بی غروب آمده و تولدی بدون مرگ، معجزه گر باش و بدان تولد یعنی پاک بودن و از نو شروع کردن...
شمع طفلکی فقط سکـوت می کند...
تنها و به روی ساحل دختری به راه می گذرد نزدیک پای او دریا همه صدا، شب، گیج در تلاطم امواج باد هراس پیکر رو می کند به ساحل و در چشم های دختر نقش خطر را پررنگ می کند هی می زند که: دخترک! کجا می روی کجا ؟ و دخترک می رود به ره خویش و باد سرگردان هی می زند دوباره: کجا می روی ؟ ... – و دخترک می رود. و باد همچنان ... امواج بی امان از راه می رسند لبریز از غرور و تهاجم و موجی پر از نهیب ره می کشتند به ساحل و می بلعد یک سایه را که برده شب از پیکرش شیب دریا همه صدا ... :سهراب سپهری
بادها گم شده اند آب ها خشکیده اند ترک خوردن کاشی های احساس حس می شود و من بی تاب شدن کوچه ها را می بینم و دخترک تنها را ... و تو را که با لبانی خراشیده گلویی خشکیده با فریادی بی صدا و گام هایی لرزان اما استوار کسی را صدا می زنی! اما آیا او صدایت را می شنود ؟
مرا کسی نساخت خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم، کسم خدا بود. کسی بی کسان او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست. نه از من پرسید و نه از آن «من دیگرم». مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد.
من امروز از حصار تنهایی خویش می نویسم. من از غصه ها و دردهای قلبم و آشوب غــــــم هایم می نویسم. از آن همه دلتنگی، من از آن خنده هایی می نویسم که اشک شدند و از اشک هایی می نویسم که قطره قطره چکیدند. فقط صدای باد سکـــوت تنهایی ام را می شکند... لبهـــایم خاموش اما در درونم غوغـــایی برپاست. آیا جز خـــداونـد آفریدگار، چه کسی صدای فریـــاد دلم را در سکوت می شنود؟ بی صدا و در تنهــایی اشــک می ریزم. گاهی صدای هق هق گریه هایم سکوت اتاق را می شکند. زندگی عجب رنگی گرفته، صدای تلـــخ بودن، باور تلخ باطل ها، خـــداونـدا، امشب من و تو و تنهایی که هر سه در تنهــایی خود دیرینه ایم، به تو دل بسته ام.
اینم یه شعر واقعا زیبا سروده ی آقای حمید مصدق:
آبی، خاکستری، سیاه عابدِ چشم سخنگوی توام. بوسه زن بر سرِ هر موج گذر می کردم. کاش بر این شط مواجِ سیاه، همة عمر سفر می کردم. من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور، چشم من، چشمة زایندة اشک، گونه ام بستر رود. کاشکی همچو حبابی بر آب، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود. شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر؛ ابر خاکستری بی باران پوشانده، آسمان را یکسر. ابر خاکستری بی باران دلگیر است، و سکوتِ تو پسِ پردة خاکستریِ سردِ کدورت افسوس! سخت دلگیرتر است.
به روی برگی لرزانم من از صداها گذشتم روشنی را رها کردم رویای کلید از دستم افتاد، کنار راه زمان دراز کشیدم ستاره ها در سردی رگهایم لرزیدند. خاک تپید. هوا موجی زد. چشمهایت ریزش رویا را در چشمانم شنید. میان دو دست تمنایم روییدی، در من تراویدی. آهنگ تاریک اندامت را شنیدم: « نه صدایم، و نه روشنی طنین تنهایی تو هستم، طنین تاریکی تو هستم.» :سهراب سپهری
اول از همه، برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. :ویکتور هوگو
به یادمان باشد که قلب های ما اگر می تپد، به عشق اوست که می تپد و این تپش تا آن زمان ما را با خود به حرکت در می آورد که او در قلبمان باشد و اگر نباشد ... " به یاد او باش که بی او قلب ها بی حرکت می ماند".
|